دوستفا : بهترین و بزرگترین شبکه اجتماعی فارسی زبان
دوستفا : بهترین و بزرگترین شبکه اجتماعی فارسی زبان

دوستفا : بهترین و بزرگترین شبکه اجتماعی فارسی زبان

دوستفا : بهترین و بزرگترین شبکه اجتماعی فارسی زبان

لحظات طلایی را در دوستفا داشته باشید

شبکه اجتماعی


3_1476795559-photos-profile.jpg
....

مشخصات

موارد دیگر
نام کاربری : M_naji
نام کامل : ....
جنسیت : زن
پست : 9 پست
هوادار : 0 نفر

آخرین بازدید کنندگان

بیشترین برچسب های استفاده شده

دعوت شدگان توسط این کاربر

تا کنون 0 کاربر توسط "...." به جامعه مجازی دوستفا دعوت شده اند.
برای دعوت از دوستانتان به بخش ارسال دعوتنامه و یا پیشنهاد عضویت با لینک دعوتنامه شخصی مراجعه نمائید.

بارکد اختصاصي

M_naji
....


3_1476795559-photos-profile.jpg

M_naji
....
به يكبار امتحان كردنِ كسي بسنده نكنيد
تا ميتونيد جا براي جبرانش بزاريد
يادِ خودتون بيفتيد!
درسي رو كه ميفتادين،همه كار ميكردين تا قبولتون كنن
نامه مينوشتين
پيگير ميشدين صبح تا شب
هزار و يك گواهي مياوردين
ته ته ش ميگفتيد من تلاشمو كردم و نشد
حيفه...
بزاريد تلاش كنه
بزاريد جبران كنه
زيادي كه سخت بگيريد،همون درسارو با يكي ديگه برميداره...




M_naji
....
من با "نشانه‌های تو" زندگی می‌کنم
همین نشانه‌های کوچکی که کسی نمی‌بیند!
همین گل‌های اردیبهشت که من دوستشان دارم و خوش دارم خیال کنم تو برای من تک تکشان را کاشته‌ای!
همین باران‌های گاه و بیگاه که احتمال می‌دهم به دعای تو برای دلِ منِ عاشقِ باران است!
همین اتاق که سال‌هاست به اسمِ توست بس که از تو برایش گفته‌ام و عکست را و شعرهایت را به دیوارهایش زده‌ام!
همین اتاقی که خیالت هرشب درش میخوابد و همین لاکی که فکر میکنم رنگش را دوست داشته باشی و همین گردنبندی که از طرفِ تو برای خودم خریده‌ام!
من برای زندگیِ هرروزم همین نشانه‌ها و خیالات را دارم...
که شاید خیلی‌ها خیال کنند من همینش را هم ندارم...
ولی کسی چه میفهمد دارایی‌های من بزرگ‌تر از این حرف‌هاست؟
چون
فقط
من
تو
را
اینگونه
عجیب
دوستت
دارم
و دارا ترینم
و خوشبخت‌ترین!


M_naji
....
روزی که برای اولین بار
تو را خواهم بوسید
یادت باشد
کارِ ناتمامی نداشته باشی
یادت باشد
حرفهای آخرت را 
به خودت 
و همه
گفته باشی
فکرِ برگشتن 
به روزهای قبل از بوسیدنم را 
از سَرَت بیرون کن
تو 
در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری
که شباهتی به خیابان های شهر ندارد
با تردید
بی تردید
کم می آوری ... 

| زنده ياد|


M_naji
....
بیا برگردیم به قدیم تر ها....
نه آنقدر دور که توی قحطیِ زمانِ احمدشاه بیوفتیم
نه آنقدر نزدیک که سیاهچاله یِ دیوارهایِ مجازی عشقمان راقورت بدهــد....
حوالیِ دهه یِ شصت یا پنجــاه....
تویِ یک شبِ"برف تا کمــر باریده"
عقدمان را ببندند
دست به دستمان بدهندُ برویم پیِ زندگیمــان....
راستش"دوستت دارم"هایِ با قابلیت ویرایشِ این زمان به دلم نمی چسبــد....





M_naji
....
تو رابطه تا جایی خوش میگذره که زیاد دوستش نداشته باشی
‏زیاد که دوستش داشته باشی همه چی عوض میشه...


M_naji
....
تا حالا خلاء رو تجربه کردی؟
میدونی چه شکلیه؟
حس معلق بودن بین زمین و آسمون
حس برزخ میون بهشت و جهنم
حس بلاتکلیفی های بین دیدن و ندیدن
حس تردید بین گفتن و نگفتن
این روزای بدون تو داره پر از خلاء میگذره، پر از نبودنت
پر از نبودنی که بودنایِ هیشکی به جات جبرانشون نمیکنه
که افاقه نمیکنه مهربونیای کسی جز تو و نمیچسبه به دلم خندیدن واسه هر کسی غیر از تو...
غم انگیزه، میدونی؟ وجود یه حفره ی بزرگ درست میون زندگیت که دائما تو رو از هرچیزی غیر از اونی که باید، دلسرد کنه...



M_naji
....

M_naji
....
آهسته چند ضربه به در حمام زدم و گفتم مادر جان چیزی لازم ندارید 
مادر از زادگاه دیدن فرزندانش آمده بود اینبار مهمان خانه من بود 

دلم آشوب بود درحمام را باز کردم 
مادرم را دیدم که گیسوان درهم تنیده سپیدش را شانه می کشد نرم کننده را روی سرش خالی کردم ...
موهایش به نرمی شانه شد مادرم گفت خدا خیرت بدهد این دیگر چه بود
 از خودم خجالت کشیدم سالها بود که نرم کننده موی سر در بازار آمده بود و طفلک مادرم سرش را به سختی شانه می کرد
 بدون اینکه از او اجازه بگیرم لیف را پُر از کف صابون کردم و به تن نحیفش کشیدم دردش آمده بود 
 می گفت کافیست دلم آشوب بود گوش به حرفش نمی دادم درست مثل وقتی که من بچه بودم و مرا به حمام می برد 
درست مثل موقعی که مرا کیسه می کشید و من دردم می آمد و او وعده سینما به من میداد که ساکت شوم 

درست مثل همان روزها مادر پیرم را شستم حوله سپیدی را به دور تن نحیفش کشیدم مثل یک شاخه گل روی تختم نشاندمش موهایش را با سشوار خشک کردم

 لباسهایش را تنش کردم به زور یک ماتیک قرمز به روی لبهایش کشیدم ... 

دلم آشوب بود هفته بعد مادرم پر زد اما لیف ماند ...تار موهای سپیدش در شانه ماند

 ... دخترم گفت مادر چرا صدای گریه ات در حمام قطع نمی شود
 گفتم بخاطر اینکه عُمر لیف حتی این شانه از عُمر مادر من بیشتر بود 


M_naji
....
جلال آل احمد در سال های دور از سیمین دانشور برایش نوشت : 
با هر کس حرف میزنم ، 
اولین کاری که میکنم این است که 
حلقه ام را طوری به رُخش بکشم که او از من بپرسد 
که ازدواج کرده ای و من حرفم را به تو بکشانم و بعد عکس تو را نشان بدهم ♥️

صفحات: 1 2